منــو تــو اغوشت بگیــر خدا می خوام بخوابـم، آخه تـو تنـها کسی بودی که دادی جوابم
منو تو آغوشت بگیر می خوام برات بخونم ، روی زمین چقدر بده می خوام پیشت بمونم
کی گفته باید بشکنـم تا دستم و بگیری ،خستـه شدم از عمـری غربت و غــم و اسیــری
کی گفته باید گریه شبامو در بیاری ،تا لحظه ای وقت شریفت و واسم بذاری
توی آغوش تو آرامش محظه ،منو با خودت ببر حتی یه لحظه
بغلم کن ،منو بردار ببرم ،ببرم از این زمین سرد و ناجور
وقتی بـاید واسه رهـا شدن یه بی فروغ بود،واسه آرامش نسبـی کلی حرفای دروغ بــود
توی دنیـا هر چیزی قیمتی داره ، حتی وجدان ،اینا رو هیجا ندیدم نه تو انجیل نه تو قرآن
وقتی دنیا همه حرف پوچ و مفته ،صدای حق حقت و پس کی شنفته
تو که می گی پیشمی تا لحظه مرگ، اینکه می گن می شکنی رنجم می دی
بگو کی گفته
توی آغوش تو دیگه تنها نیستم ، هر نفس اسیر دست غمها نیستم
دیگه عاششقانتم از عاشقانه ،واسه موندن دیگه با بها بهانه
توی آغوش تو ار درد خبری نیست ،از دروغ و حرفای زرد اثری نیست
نمی بینی کسی از حراس نونش، جلوی حرف نا ثـواب بنده زبونش
توی آغوش تو آرامش محظه،
منو با خودت ببر حتی یه لحظه
بغلـم کـن، منـو بردار ببـرم ،
ببـرم از این زمین سرد و ناجور

قال المهدي عليه السلام:
فلئن اخرتني الدهور و عاقني عن نصرك المقدور و لم اكن لمن حاربك محارباً و لمن نصب لك العداوه مناصباً فلاندبنك صباحاً و مساء علي مادهاك . تلهفاً حتي اموت بلوعه المصاب و غصه الاكتياب.
پس اگر روزگاران آمدنم را به تأخير انداخت و مقدرات مرا از ياريت بازداشت
و با آنان كه با تو جنگ مي كردند نجنگيدم ،
و با كساني كه با تو به عداوت پرداختند دشمني نكردم ،
پس همانا صبح و شام برايت ناله و ندبه كنم و به جاي اشك برايت خون بگريم
ـ از سر حسرت بر تو و تأسف بر آنچه تو را گرفتار ساخت و از روي دريغ و اندوه ـ
تا آنكه به سبب سوز اين مصيبت و غصه اين محنت بميرم.
( بحارالانوار، ج101، ص320)
ما رو باش يه عمريه از عاشقي دم ميزنيم
عمريه که چونه ي زياد و از کم ميزنيم
ما روباش چه فکر ميکرديم و چي شد
چي ميشد اگه دروغ تو لحظه ي ما جا نداشت
چي ميشد اگه دورنگي ام ديگه معنا نداشت
کاش ميشد واسه هوس رفقتا رو نفروخت
کاش ميشد صادقتو رو ته هر آينه دوخت
چرا ما آدما گاهي وقتا خيلي بد ميشيم
واسه راه هم ديگه خواسته ناخواسته سد ميشيم
جاي مرحم واسه زخم عاشقا نمک ميشيم
هر کي با ما صادقه باهاش پر از کلک ميشيم
دلخوش هر کي شديم تو زرد از آب در اومدش
وقتي دلتنگي بياد هيچکي نمياد به دادش
ندونستيم چرا وقتي نوبت ماست دير ميشه
حرفهاي خوب واسه ما زخم زبون و تير ميشه
شايدم ما ندونستيم زندگي چه شکليه
کي سر کار کي نيست اصلا دنيا دست کيه ؟
ما به هر حال ميپريم بي چشم و دل بي پروبال
ما به مشکي دل خوشيم دورنگي ها رو بيخيال
ما رو باش که فکر مي کرديم ميشه عاشق بود و موند
ما رو باش که فکر ميکرديم ميشه از عاشقي خوند
ما رو باش يه عمريه از عاشقي دم ميزنيم
عمريه که چونه ي زياد و از کم ميزنيم
ما روباش چه فکر ميکرديم و چي شد
تو اگر پر شکنی شاه پر شاهین بشکن
دوباره برگشتم تا باشما و شما با تنهایی های من باشید



پاییز غریب و بی رحم
اینهمه برگ مگه کم بود
گل من رو چرا چیدی؟؟؟
گل من دنیای من بود
من تنهایی رو هیچ وقت دوست نداشتم
ولی اون وابستگی عجیبی با من داره .
آخه خدا جون من کم تنهابودم که تنها
یار و یاورم پدرم رو هم ازم گرفتی؟؟؟
حالاتنها تر از من دیگه کسی نیست
حالا تنها تکیه گاهم حالا زندگیم و
پشت و پناهم و امید زندگیم رو ازم گرفتی!
برای چی ؟؟؟
پدر مهربونم دوست دارم...
ضربت خوردن و شهادت مضلومانه امیر عشق علی بن ابی طالب را به تمامی مسلمین جهان تسلیت عرض می کنم
صدای ناله می آید ز محراب
«علی» در خون خود افتاده بی تاب
سخن بس کن که حیدر در نماز است
امیر عشق در راز و نیاز است
در آغاز نماز آن مرد برتر
به گرمی بانگ زد: «الله و اکبر»
به مسجد پخش شد عطر نمازش
جهان لرزید از راز و نیازش
صلا زد « قل هوالله و احد » را
ستایش کرد «الله الصمد» را
به آهنگ رکوع خویش خم شد
نوای دلنشینش زیر و بم شد
سپس شیر خدا آن سرو آزاد
ز شوق حق ، به خاک سجده افتاد
سحر بود و علی بود و خدا بود
چنان در سجده ، کز عالم جدا بود
چه گویم در نخستین سجده چون شد؟
«گل روی ولایت» غرق خون شد
نخستین سجده بود و واپسین بود
نماز عشق را پایان چنین بود
درید آن تیره دل فرق ولی را
برآورد از جگر بانگ علی را
کلام دلنوازش را گسستند
به شمشیری نمازش را شکستند
«درخت عدل» را از ریشه کندند
«عدالت» را به ظلم از پا فکندند
از آن زخمی که او را بر سر افتاد
«قد مردانگی» از پا در افتاد
شگفتا «عشق» را در خون کشاندند
«دو چشم کعبه» را در خون نشاندند
چنان آهی بر آورد از دل تنگ
که از آهش پریشان شد دل سنگ
ولی« آه علی» هم ، خود نماز است
« نفس های علی» ، راز و نیاز است
چه گویم آن زمان چون شد؟ که پیداست
خروش «واعلی» از کوفه برخاست
چنین می گفت آن شیر خروشان:
شدم آسوده از دین فروشان
ز بی دینان، سیه شد روزگارم
مرا کشتند اما رستگارم
بسی بر من از ایشان نا روا رفت
وزین مردم به چشمم خارها رفت
ز تلخی صبح و شامم آنچنان بود
که گویی در گلویم استخوان بود
خداوندا! علی از عمر سیرست
مرا « هر لحظه مردن» دلپذیر است
حبیبا! آرزومندم به مردن
ز محنت عاشقم بر جانسپردن
اشارت از تو می باید ، سر از من
نباشد مرگ را، عاشق تر از من
علی نالید و از آن زخم جان داد
به جانان بهتر از جان کی توان داد؟
ورا کشتند، تا ایمان نماند
نشان از معنی قرآن نماند
چه باکی زآن بداندیشان بد کار
که دست حق بود دین را نگهدار
کجا کار علی پایان پذیرد؟
مگر ممکن بود تقوا بمیرد؟
ببین صبر و جهاد و استقامت
به هر گلقطره ی خون امامت
*****
علی! ای مظهر عدل الهی!
پناه بی کسان از بی پناهی!
بد اندیشان تو را از ما گرفتند
ز ما معنای تقوا را گرفتند
ولی یادت فراموشی ندارد
«چراغ عشق» ، خاموشی ندارد

از تو باید می گذشتم، ولی افسوس نتونستم
تو عروسک بودی و من ،آخر قصه دونستم
تو وجود خالی تو ،جزء دروغ هیچی ندیدم
کاش می شد به این حقیقت، پیش از اینها می رسیدم
می رسیدم
کاش تو رو از روز اول، مثل امروز می شناختم
آخه عشق یعنی شکستن، عاشقانه سر سپردن
دل سپردن به عذابه، در سکوت خویش مردن
یه روزی یه روزگاری ، حرف بین ما نگاه بود
عشق رو نفاشی می کردیم، نقش ما خورشید و ماه بود
بعد از آن واژه نوشتیم ، جملمون ستاره چین بود
مثل دریا آبی بودیم ، معنی زندگی این بود
زندگی این بود
سوختم و سوختم و ساختم
هر چی داشتم به پات باختم
کاش تو رو از روز اول
مثل امروز می شناختم
آخه عشق یعنی شکستن
عاشقانه سر سپردن
دل سپردن به عذابه
در سکوت خویش مردن
که بداند غم دلتنگی و تنهایی ما
*****
چو من رفتم از این دنیا، بدانید ای جهان داران
من از شوریده بختان سر کوی وفا بودم
*****
غم خوردم و بیهوده غمی، عهد من اینست
بر سینه از این پس نزنم سنگ وفا را
زخم کهنه
به خائن سر افکنده!
م.ر «سرشکسته» که فضیلت عشق
را در آستان رذیلت قربانی کرد.
ای تلخ، ای شرنگ!
ای خانه زاد ننگ!
ای دزد بد سرشت!
ای خائن دو رنگ!
گر در فلک ستاره شوی آرمت به چنگ
ور ماه نقره فام شوی پوشمت به شب
گر شب شوی، به ضجّه بر انگیزمت ز خواب
ور در جهان به نام شوی ، پیچمت به ننگ.
*
آب حیات اگر بشوی، ریزمت به خاک
گر گل شوی به باغ و چمن، میدهم به باد
گر دامنی ز غنچه شوی افکنم به آب
ور در میانه دم زنی از صلح و آشتی
با هر فریب و حیله بر انگیزمت به جنگ!
*
ای خانه زاد ننگ!
ای خائن دو رنگ!
گر بر رخم غبار شوی، شویمت به اشک
گر بر لبم ترانه شوی ، سوزمت به آه
گر یوسف زمانه شوی، افکنم به چاه
گر جام پادشاه شوی ، کوبمت به سنگ.
*
ای پست تیره رنگ!
ای خانه زاد ننگ!
دریا اگر شوی، به خروش آرمت چو موج
گر بر شوی به ابر، فرود آرمت ز اوج
گر پای نهی به بزم، برون رانمت به قهر
شهدم اگر دهی،بنهم روی در شرنگ
گر بر شوی به کوه،بیندازمت ز پای
گر سخره ای بزرگ شوی، برکنم ز جای
آئینه گر شوی نهمت در میان زنگ
گر زلف چون کمندی شوی، م?برم به تیغ
ور در هوا عقاب شوی می زنم به تیر
آنگونه که از زمین و زمان آرمت به تنگ
گر چون سگان کوی، فغان برکشی ز دل
هر لحظه گردن تو ببندم به پالهنگ.
*
عیش از تو دور باد!
ای خائن دو رنگ!
چشم تو کور باد-
ای تلخ، ای شرنگ!
*
ای دزد بد سرشت!
فکرت گسسته باد
ای خانه زاد ننگ!
روح تو خسته باد
دست تو بسته باد
هم چون نام تو،عشیره ی تو شکسته باد!
*
اما تو نه ستاره شوی، نه چمن ، نه ماه
ای پست رو سیاه
ای آب زیر کاه
ای دشمن شرف
ای مظهر گناه!
تو زخم کهنه یی
ای خوک جیفه خوار!
ای ننگ روزگار
باید چو مار بادیه کوبمت به سنگ
ای خانه زاد ننگ!
ای تلخ، ای شرنگ!
عیش از تو دور باد-
ای خائن دو رنگ!
20 شهریور 1386
«خدایی هست!!!»
گفت دیدی ؟چگونه آزردم
دل زود آشنای ساده تو
گفت دیدی؟ که عاقبت کشتم
روح آزاد و افتاده تو
گفت دیدی ؟ چگونه بشکستم
اعتبار ترا از خود خواهی
گفت دیدی؟ که سوختم آخر
خرمن دوستی ز گمراهی
گفت دیدی ، که دوستانه ترا
با چه نیرنگ ، راندم از یاران
گفت دیدی؟ که پاک فرسودم
تن غم پرورت، چو بیماران
گفت دیدی؟ که از تو ببریدم
عشق دیرین نازنین ترا
گفت دیدی؟ به اشک و خون شستم
رنگ و بوی گل جبین ترا
گفت دیدی؟ که جمله نیکی ترا
با دو رنگی ز یاد خود بردم
گفت دیدی؟ که بعد آنهمه صدق
گز تو دیدم، روانت آزردم
گفت دیدی؟ که از سرت بیرون
کردم اندیشه وفاداری
گفت دیدی؟ که در تو شد خاموش
آتش مهربانی و یاری
گفت دیدی؟ که در زمانه ما
معنی دوستی دگرگون است
گفت دیدی؟ که هر که این سودا
در سرش بود هست، مغبون است
گفت دیدی؟ که از حسادت و بغض
دوستی را ندیده بگرفتم
گفت دیدی؟ که آنچه مدحم را
گفته ای ناشنیده بگرفتم
گفتم آری، یکایک اینها را دیدم
دیدم و اعتنا نکردم من
گله ی دوستانه ای هم ، هیچ
از تو ای بی صفا، نکردم من
صبر کن، تا عکس کرده خویش
اندر آیینه زمان بینی
من نباشم اگر، خدایی هست
هر چه دیدم؟ یکان یکان بینی
من نباشم اگر، خدایی هست
هر چه دیدم؟ یکا یک بینی


